به گزارش آیندگان
هنگامی برای اولین بار سریال پیکی بلایندرز (Peaky Blinders) را دیدم، فکر میکردم یک درام گانگستری دیگر است که مقداری هم جادوگری کولیها در آن هست. اما هرچه زیاد تر تماشایش کردم، پِی بردم که این سریال فقط درمورد خشونت یا تجارت نیست؛ بلکه الگویی است برای بقا، استراتژی و جاهطلبی.
۱۰ سریال گانگستری برتر در رابطه شخصیت های واقعی؛ از Underbelly تا Narco-Saints
هر فصل این سریال گانگستری، مطلبهایی از حکمت را بین گفتگوها، درگیریهای خیابانی و خیانتها نهان کرده است. هنگامی لحظات کلیدی را مرور کردم، درسهایی را یافتم که فقط مربوط به انگلستان دهه ۱۹۲۰ نیستند؛ این درسها برای زندگی من، زندگی تو و هر فردی که تلاش میکند بر مانع ها تسلط کند، کاربرد دارند. به همین خاطر در ادامه این نوشته تصمیم داریم شما را با ۱۰ درس زندگی آشنا کنیم که سریال پیکی بلایندرز در خود دارد.
۱۰. برادری یعنی بقا
مرگ جان شلبی (جو کول) چیزی فراتر از یک تراژدی می بود و انگار عمداً برای آموزش این مسئله به بینندگان در داستان قرار داده شد که معنی واقعی کنار هم بودن و اتحاد چیست. گروه پیکی بلایندرز همیشه همانند یک گروه سربازان عمل میکردند و جان یکی از وفادارترین قطعات این ماشین می بود. اما به علت عشقش به ازمه (ایمی-فیون ادواردز)، قضاوت ضعیفش بر او غالب شد، چون مرزهای عشق و بقا را با هم نادرست گرفت. او هیچ زمان آگاهانه نیاموخت که هنگامی همه چیز خراب میشود، فقط احساسات نمی توانند از تو محافظت کنند.
هنگامی جان در کمین افتاده و کشته شد، مرگ او تنها فقدان یک برادر نبوده است؛ بلکه صدمهپذیری خانواده را در هنگامه ترک خوردن سپر اتحادشان نشان داد، چیزی که تقریباً همیشه اجتنابناپذیر به نظر میرسد. اما چیزی که یک خانواده را قوی میکند، شدت برگشت این سپر مقاوم است.
در آن لحظه، تامی (کیلین مورفی) و آرتور (پل اندرسون) فهمیدند بقا تنها در گرو قوت فردی نیست؛ بلکه در گرو نزدیک نگه داشتن برادران و حرکت به گفتن یک واحد است. جان، متأسفانه، مشغول عشقبازی می بود و موفق نشد تماس تامی را جواب دهد. شلبیها هیچ زمان به تنهایی ناکامیناپذیر نبودند، اما با هم میتوانستند هر فردی، از بیلی کیمبر (چارلی کرید-مایلز) تا لوکا چانگرتا (آدریان برودی) را ناکامی دهند. این درس واقعی سریال است: حلقه نزدیکانت سپر دفاعی تو می باشند. مهم نیست از نگاه خودت چه مقدار قوی باشی، افرادی که در اطرافت می باشند زیاد تر تعیین میکنند که تو بالا میروی یا سقوط میکنی. و هنگامی آن سپر شکسته شود، دیر یا سریع بقای شما به خطر خواهد افتاد.

۹. از درگیری اجتناب کن، اما هیچ زمان از آن نترس
هنگامی تامی شلبی با بیلی کیمبر دچار شد، این درگیری تنها به قضیه کنترل نتایج مسابقات اسبدوانی بیرمنگام مربوط نبوده است؛ بلکه یک کلاس درس در انتخاب هوشمندانه درگیریها می بود. تامی هیچ زمان درگیری را برای اثبات قوت و اعتبار خود جستوجو نمیکرد. او ابتدا مذاکره میکرد، ریسکها را میسنجید و تنها هنگامی کیمبر او را در تنگنا قرار داد، شلیک مرگباری را رقم زد که اعتدال قوت را برای همیشه تحول داد.
نبوغ در خویشتنداری است. تامی میدانست که جنگیدن در هر زمان، راه سریعی برای آخر توان است، اما اجتناب از هر مبارزه نیز تو را به طعمه تبدیل میکند. سقوط کیمبر ناشی از غرور او می بود، و فکر میکرد تامی فقط یک اوباش خیابانی است که لقمهای بزرگتر از دهانش برداشته. اما اسایش تامی، توانایی او در محاسبه این که چه وقتی دست نگه دارد و چه وقتی دعوا کند، کشندهتر از خودنمایی کیمبر می بود. او حتی خم شد تا سکه را بردارد و این علتعصبانیت جان و آرتور شد. اما در واقع، تامی فقط در حال اجتناب از مبارزه می بود، تا هنگامی که دیگر راه فرد دیگر جز درگیری وجود نداشت.

۸. تراژدی را میتوان با جاهطلبی پشت سر گذاشت
تامی شلبی از اشباح جنگ، از جانهایی که گرفته می بود و از ارواحی که هیچ زمان رهایش نمیکردند، رنج میبرد. او میگساری میکرد، سیگار میکشید، شبها بیدار میماند و نمیتوانست ذهنش را آرام کند. اما به جای این که ناامیدی او را در خود ببلعد، تامی اجازه داد در جاهطلبی بیوقفه غرق شود. شبهای بیخوابی او به منبع سوختی شد که امپراتوریاش را ذره ذره ، خرید وفروش به خرید وفروش، به جلو براند.
ما در حال تماشای مردی هستیم که نمیتواند از تاریکی درونیاش فرار کند، اما با نیروی ارادهاش بر آن تسلط میکند. در حالی که دیگران زیر سختی تراژدی فرو میپاشند، تامی درد را به نیرویی برای به پیش رفتن تبدیل کرد. این به ما میآموزد که پیروزی نیازمند یک شرایط ایدهآل نیست؛ بلکه نیازمند توانایی ادامه دادن است، حتی هنگامی که روحت داغدار است. چشم به راه بینقص شدن شرایط زندگی نمانید تا پیش بروید، بلکه در حالی که زخمهایت را با خود حمل میکنی، میسازی و تا هنگامی که تا این مدت وقتت همه نشده، به پیش میروی.

۷. قوت به استراتژی بستگی دارد
از همان فصل اول پیکی بلایندرز اشکار می بود که شلبیها بزرگترین گروه تبهکاری بیرمنگام نیستند. بیلی کیمبر نیز نیرو، پول و نفوذ تثبیتشدهای داشت. اما تامی شلبی چیزی را فهمیدن کرده می بود که کیمبر هیچ زمان نفهمید: هنگامی پای بقا در بین است، هوش بر قوت برتری دارد.
به جای دعوا مستقیم در درگیریها و ورود بیمحابا به آنها، تامی اتحاد میبست، رقبایش را فریب میداد و هر حرکت را همانند یک استاد شطرنج بازی میکرد. او پیروزیهای کوچک همانند تصاحب کنترل مسابقات اسبدوانی و خرید وفروش با آلفی سولومونز (تام هاردی) را به اهرمی تبدیل کرد که گروهش را دستنیافتنی ساخت. عامل همه این پیروزیها، استراتژی صرف همراه با صبر می بود. این درس سریال پیکی بلایندرز تاریخ مصرف ندارد: بزرگ فقط وقتی بر کوچک تسلط میکند که کوچک استراتژیک نباشد. در هر بازی قوت، اندازه کمتر از برنامهریزی اهمیت دارد. شلبیها به ما یادآوری میکنند که جاهطلبی بدون تفکر و چیدن استراتژی، خودکشی است، اما جاهطلبی با دوراندیشی قوانین کل بازی را تحول میدهد.

۶. اعتیاد رهبری را تضعیف میکند
آرتور شلبی، بزرگترین برادر گروه، باید رهبر طبیعی پیکی بلایندرز میمی بود. اما درگیریاش با سوء مصرف مواد مخدر و الکل، شفافیت ذهنی و اقتدارش را از او گرفت. در لحظاتی که تامی به ارامش عقلی و رفتاری آرتور نیاز داشت، او با خشم، بیهوشی و آشوب دستوپنجه نرم میکرد. به همین علت بار رهبری گروه به همه به تامی منتقل شد، حتی با این که آرتور سن و جایگاه بالاتری داشت.
استراتژی آرتور این می بود که قوت داشت اما انضباط نداشت. اعتیادهایش قوت قضاوتش را تضعیف نموده و او را در لحظات حساس خانواده بیارامش و غیرقابل مطمعن میکرد. امپراتوری پیکی بلایندرز زنده ماند نه برای این که آرتور مسنترین عضو گروه می بود، بلکه به علت این که ذهن تامی به قدر کافی شفاف می بود تا هر حرکت را از قبل پیشبینی و محاسبه کند. حتی هنگامی آرتور همانند سگ هار شده می بود، تامی مطمعن حاصل کرد که خانواده شلبیها، برادر بزرگ را هم چنان به گفتن یک قوت ببینند نه یک معتاد. درس تلخ اما صادقانه این قسمت از سریال این است: اعتیاد جایگاهت در میز قوت را از تو میگیرد. رهبری نه از ترتیب تولد است و نه از زور بدنی، بلکه از شفافیت و قوت ذهن، خودکنترلی و توانایی فکر کردن سه حرکت جلوتر حاصل میشود. بدون اینها، حتی نیرومندترین مرد هم به باری بر دوش دیگران تبدیل میشود.

۵. هیچ زمان دشمن خود را دستکم نگیر
لوکا چانگرتا با یک مأموریت داخل بیرمنگام شد: نابود کردن شلبیها. او نیرو، پول و حمایتبیرحمانه مافیا را برای این کار داشت. روی کاغذ، باید تامیرا خرد میکرد. اما لوکا یک نادرست کشنده مرتکب شد؛ او دشمن را دستکم گرفت. چانگرتا فکر میکرد شلبیها فقط یک گروه خردهپای خیابانی می باشند که در یک شهر صنعتی بازیهای خانوادگی انجام خواهند داد، و نمیدانست تامی برای حرکت ده قدم جلوترش نیز برنامهریزی کرده است. تامی طوری ساخته شده می بود که دشمنی نیرومندتر از خودش را اشکار کند و با استراتژی محض از او پیشی بگیرد.
این دشمنی به به سقوط لوکا منجر شد. تامی با فریب، معامله های پشتپرده، قتلهای هوشمندانه و وفاداریهای غیرقابل پیشبینی آلفی سولومونز، مافیا را از طریق تشکیل اتحاد با بازیگران بزرگتر ناکامی داد. لوکا فکر میکرد با تشکیل رعب و وحشت و زور فیزیکی مطلق، شلبیها شهر را به او خواهند داد، اما تامی غرور او را به نقطه ضعفش تبدیل کرد. لحظهای که چانگرتا شلبیها را تبهکارانی خردهپا دانست، عملاً کار او همه شده می بود. درس این قسمت از سریال پیکی بلایندرز است: مطمعن به نفس بیشتر از حد کورکننده است. مهم نیست چه مقدار قدرتمندی، دستکم گرفتن دشمن بدون سنجیدن داشتههایش، خودکشی است.

۴. استراتژی بدون ابزار خودکشی است
مایکل گری (فین کول) قرار می بود آینده امپراتوری شلبیها باشد، وارث خونی که برای گرفتن جای تامی در آینده پرورش یافته می بود. اما در حالی که حرکات تامی بر توانایی و دوراندیشی محکم می بود، حرکات مایکل از روی غرور و توهم صورت میگرفت. او بیمحابا برای گسترش کسب و کار و انتقال آن به آمریکا تلاش میکرد، بدون این که وزن دشمنان در انتظار را بهطور کامل فهمیدن کند، حتی بدون مشورت با تامی، و همه اینها تحت دیدگاه غلط معشوقهاش، جینا نلسون (آنیا تیلور-جوی)، می بود.
اشتباهات مایکل برای خود و گروه شلبیها پرهزینه می بود. مایکل فکر میکرد مطمعن به نفس برای این کار کافی است، اما استراتژی بدون خرد، توانایی و ابزار همیشه توخالی است. بر خلاف تامی که قوت را از طریق اتحادهای محاسبهشده، ازمایش ها و مبارزات ساخت، مایکل تلاش کرد با زور راه خود را باز کند، و فراموش کرد که در دنیای پیکی بلایندرز یک حرکت بیاحتیاطی میتواند نسلها پیشرفت را نابود کند. سقوط مایکل فقط به علت خیانت نبوده است؛ عجولی، جهالت و امتناع از یادگیری مداوم از نبردها می بود که او را غافلگیر کرد.

۳. همراهی زن مناسب مرد را تعالی میبخشد
پشت سرسختی و دوام پیکی بلایندرز، زیاد تر زنانی بودند که طوفان را آرام نگه میداشتند. پالی گری (هلن مککوری)، مادر خانواده، فقط یک عضو خانواده نبوده است؛ او استراتژیستی می بود که تامی را هنگامی جاهطلبیاش به بیاحتیاطی کشیده میشد، روی زمین نگه میداشت. مشاورههایش صریح و بعضی اوقات بیرحمانه می بود، اما بیشتر از یک بار شلبیها را نجات داد. بدون پالی، ممکن می بود تامی قوت را مستقیم به سمت نابودی ببرد.
سپس نوبت به آدا ثورن (سوفی راندل) رسید، که مسیر متغیری را انتخاب کرد: کمتر خونریزی، زیاد تر اصول حساب شده. با این حال، حتی او نیز خانواده را به یاد اخلاق، و این که قوت بدون مقصد توخالی است، میانداخت. حمایتآدا از خانواده در استراتژی نبوده است بلکه در ایمان می بود، و نشان میداد حتی در میانه آشوب، وجود یک زن میتواند مرد را به چیزی بزرگتر از بقا رساند. او در لحظاتی که هیچ کس فرد دیگر نبوده است، کنار تامی شلبی ایستاد. این دو زن، راهنمایی، وفاداری و دیدگاه مناسبی به خانواده شلبیها آوردند. آنها ثابت کردند که همراهی زن مناسب، انگیزهای نیرومندتر در مرد برای محافظت و فراهم نیازهای وی تشکیل میکند، مرد را ضعیف نمیکند و زیاد تر او را ناکامیناپذیر میسازد.

۲. باور دشمن سخنوری است
یکی از درسهای کمتر دیدهشده تامی شلبی نه از خشونت و نه از تجارت، بلکه از کلمات میآید. او یک بار به وینستون چرچیل (ریچارد مککیب) او گفت: «باور، حس را داخل میکند و حس دشمن سخنوری است.» این جمله در مکالمهای می بود که چرچیل به او حرف های می بود در مجلس زیاد قشنگ سخن بگویید میکند، در حالی که خودش حتی یک کلمه از سخنهایش را باور ندارد.
تامی با این جمله پذیرفت که هنگامی اجازه میدهی احساساتت در صدایت نفوذ کند، کنترل اتاق را از دست میدهی. این چیزی است که اکثر مردم، حتی افرادی که در جمع سخن بگویید میکنند، بهصورت آگاهانه نادیده میگیرند. شور و شوق علتاز بین رفتن شفافیت ذهنی و گفتاری میشود، اما مردم فکر میکنند زمان سخن بگویید کردن در جمع، نیاز به حس دارند. هنگامی تامی سخن بگویید میکرد، احساساتش را کنار میگذاشت و کلمات را همانند تیغ به زبان میراند؛ حسابشده، دقیق و لغزشناپذیر.

۱. همیشه با چند برنامه جانشین آماده باش
اگر یک مسئله کلیدی در مسیر بقای تامی شلبی وجود داشته باشد، این است: او هیچگاه داخل اتاقی نمیشد بدون این که پیش از آن فکر کند چطور از آن خارج خواهد شد. هنگامی با پین نارنجک در جیبش به دفتر آلفی سولومونز رفت، کاملاً آماده می بود تا در صورت لزوم خودش را فدا کند، اما میدانست این تنها شانسش برای زنده بیرون آمدن از آنجا و نگه داری امپراتوریاش است، چون میدانست آلفی تلاش خواهد کرد چیزی که حق اوست را بگیرد.
او فقط به این که آلفی سهمش را بگیرد فکر نکرده می بود، بلکه برای بدترین سناریو نیز برنامهریزی کرد. این استراتژی بر پایه سناریوهای احتمالی ساخته شده می بود. تامی قبلاً عکس العملها، ضدواکنشها و پیامدهای هر حرکت را محاسبه کرده می بود.
به همین علت شلبیها از جنگها با کیمبر، سابینی، ایتالیاییها و حتی دولت جان سالم به در بردند. جایی که دیگران به شانس تکیه داشتند، تامی به برنامهریزی چندلایه تکیه کرد. او سه حرکت جلوتر فکر میکرد، نه فقط برای خود، بلکه در این باب که دشمنانش چطور فکر میکنند و هنگامی در تنگنا قرار گرفتند چطور عکس العمل نشان خواهند داد.
درس نهایی این قسمت از داستان تامی شلبی در پیکی بلایندرز است: زندگی به ندرت خطی پیش میرود. اگر میخواهی پیروز شوی، به بیشتر از یک برنامه نیاز داری؛ به نقشههای پشتیبان برای پلنهای جانشین نیاز داری. این همان راهی است که بقا را به امپراتوری تبدیل میکند.
دسته بندی مطالب
فرهنگ وهنر